تبليغاتX
خدای اطلسی ها با تو باشد







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات
 





با شما هستم               

 

سلام

علیرضای قصه ی ما داره کم کم بزرگ میشه...اما ای کاش یادش نره دوستانی داشت

که همیشه با اون موندن...تو سختی ها...خوشی ها...غصه ها

شرمنده که یادم رفت...اما نه یادم بود بخدا یادم بود مگه میشه کسانی رو که باهاشون درد و دل کردی

فراموش کنی...مگه میشه کسانی رو که حرفای دلت رو بهشون زدی فراموش کنی

امروز اومدم بگم درسته نبودم...ولی یادتون بودم آره با تک تک شما عزیزان هستم

با شمایی که بهم روحیه دادین...خوشحالم کردین و از همه مهم تر بامن موندین

بگذریم...یک سال برای کنکور درس خوندم...یک سال سخت که اگه یاد خدا...کمک خدا

و لطف او نبود هرگز نمیتونستم این سختی ها رو تحمل کنم خلاصه لطف خدا مثل همیشه نتیجه داد و

من دانشگاه تهران قبول شدم همیشه گفتم باز هم میگم اگه لطف و نظر خاص خدا نبود هرگز نمیتونستم

این موفقیت رو کسب کنم اما همین حالا از خدا میخوام که تو ادامه ی این مسیر منو یاری بده تا به

اون اهدافی که تو ذهنمه برسم...الهی به امید تو

با یه شعر از ...................... حرفامو تموم میکنم :

سر  خو ش   زسبوی   غم پنهانی  خویشم.......... چون زلف تو  سرگرم پریشانی خویشم

در بزم   وصال  تو   نگویم   به   کم   و   بیش.......... چون آیینه خو کرده  به حیرانی خویشم

لب    باز   نکردم   به  خروشی   و   فغانی......... من    محرم   راز   دل   طوفانی   خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی.......... عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکر خند  لبش   جان   نسپردم.......... شرمنده   جانان   ز گران   جانی   خویشم

بشکسته تر از خویش ن دیدم به همه عمر.......... افسرده دل از خویشم و زندانی  خویشم

هر چند    "امین"    بسته   دنیا   نیم    اما.......... دلبسته    یاران    خراسانی       خویشم


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 12:52 | |           







حرف دل من               

 

هر شب که آسمان خیالم در این دیار با چلچراغ یاد تو چون روز میشود

هر شب که باد پاییزی از آن سوی کوچه ها بوی تو را به کلبه ی من

می پراکند سنگین تر از همیشه غم دوری تو را احساس می کنم...

دوست دارم بخندم,لبخند بزنم, گل لبخند را بر لبهایم جاری سازم ظاهری نخندم و نخواهم که با خنده های ظاهری خودم را دلخوش زندگی کنم واقعا"واز ته دل بخندم ولی نمیتوانم...

زیرا که طبع من با غمگین خندیدن, غمگین خوردن, غمگین پوشیدن, غمگین نگاه کردن, غمگین زندگی کردن,غمگین گشتن, غمگین آمدن, غمگین ماندن و غمگین رفتن, غمگین کشیدن, غمگین خواندن, غمگین حرف زدن...وغمگین نگاشتن سازش داشت, دارد و خواهد داشت.از زندگی نا امیدم, از امیدم نا امیدم, از ماندنم نا امیدم, اما نمی دانم,

نمی دانم این چه صدایی است آری یک حس غریبی, یک حس و صدای عجیبی به من می گوید که:زندگی هنوز زیباست نا امید مشو.

اما ای کاش میتوانستم برای یک لحظه هم که شده وجود یک...گرمای یک...و احساس...داشتن را احساس می کردم.

حتما" بخونید

رفقا خیلیاتون پرسیدید که چرا نظر نمیدی...تو جواب باید بگم که چرا خودمونو گول میزنیم...به نظر شما ما برای هم رفیق واقعی هستیم...چقدر به هم اعتماد داریم...خیلیامون فقط برای بالا رفتن تعداد نظرامون به هم نظر میدیم...چراهمدیگرو درک نمیکنیم...چند سال دیگه هر کدوم از ما کجاییم...شاید من نباشم...چرا قدر لحظه هامونو نمیدونیم...دوستدارم به هم اعتماد کنیم...وقتی از دادن یه شماره تلفن به هم ترس داریم با چه جرعتی به هم میگیم رفیق...دیدین که به هم اعتمادنداریم همتون میگید علیرضا میخواد با این حرفا مارو...برای خودم متاسفم...آره میدونم که الان همتون میگید چقدر توقع بالایی داره خواهش میکنم رو حرفام فکر کنید ببینید چقدر درست میگم اگه اشتباهه شما درستشو بگید...حرف آخر اینکه...  تاریکه سرنوشتم...فانوس من شکسته...عمریه بغضی سنگین راه گلومو بسته...از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست آی آدمای سر خوش جایی برای من هست...جایی برای من هست...شبگرد قصه ی عشق...تنها و بی پناهم...اشکم رو گونه هاتون من سردیه یه آهم


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 21:50 | |           







...               

  هوای حوصله ابریست...


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 15:47 | |           







تولدم چه بد گذشت                

 

تولدم  چه   بد   گذشت   آخه   تو  اینجا  نبودی

تنها  بودم   میون   جمع   شاید  تو  تنها  نبودی

تولدم چه بد گذشت همش چشام به در  بودش

من میدونم نخواست بیاد نه اینکه بی خبر بودش

تولدم چه بد گذشت چون خالی بود جای چشات

مگه چی خواستم نازنین بجز یه خنده رو  لبات ؟

تولدم چه  بد  گذشت  هرکی  میگفت  میخندید

من ولی  غصه  خوردم  هیچکی  این  و  نفهمید

تولدم چه بد  گذشت  هیچکی  ندید  کمه  یکی

جواب  نمی دادی   و  باز  زنگ  میزدم  یواشکی

تولدم  چه   بد   گذشت   اما  فراموش  می کنم

شمعای زندگیم و حیف نسوخته خاموش می کنم

نمی دونم   برای  چی  از  اینجا  رفت  و  برنگشت

کاش  بدونه  بدون   اون   تولدم   چه   بد  گذشت  

تولدم بود...۱۶مرداد

همه بودن اما...کاش بودی

از اینکه نبودم معذرت میخوام...به بن بست

روحی خورده بودم...الان به چهار راه رسیدم

محتاج کمک دوستان واقعی هستم...

هــــــــــمـــــــــــیــــــــــــــن

 


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 13:2 | |           







خدایا شکر               

  روزی مردی خواب عجیبی دید. خواب دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها اززمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 11:55 | |           







تو را دوست دارم                

 

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی و با این همه سکوت مرا به خاموشی متهم

نمی کردی کاش می دانستی من همیشه با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

چشمانی که از ندیدنت سیل ها دارند برای جاری ساختن سخن ها دارند برای

گفتن غزل ها دارند برای از تو سرودن و عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را دوست دارم کاش می دانستی...کاش می دانستی

از همه ی رفقا به خاطر دیر کردنم پوزش میخوام

یا علی.


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 14:5 | |           







خداحافظ               

 

ز باغ خاطرم هرگز نخواهی رفت

و من هرگز نخواهم برد از خاطر، نگاه مهربانت را

و قلب من هميشه خوشه چين خاطرات شاد و شيرين

تو خواهد بود...

اصلا" نمیتونم باور کنم...غیر ممکنه...آخه چه جوری...وای خدا چرا...ها...چرا

سا عت حدود 2 شب تلفن زنگ زد...آقا رضا بود...گفتش...گفتش...دایی طالب...دایی

طالب فوت شده...اصلا" باورم نمی شه...خدا بهشون صبر بده...صبر...خیلی سخته...خدا

بهشون صبر بده...وای خدادارم دیونه میشم...آخه چرا دایی من...اون که آخه هنوز سنی نداشت...چرا

رفت...چرا...کاش تنهایمان نمیذاشتی...کاش بودی...من دارم میرم کرج ختم داییم یه چند روزی نیستم

خواهش میکنم هر کدوم از شما این متنو خوندید برای شادی روح دایی خوبم فاتحه بفرستید

وای امشب چقدر تاریک است...


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 16:17 | |           







بی رحم...               

 

پری های دریایی که موهایی بلند و چشمانی آبی داشتند

آن ها به جوان نزدیک شدند و نامه ای را در جیب روی قلبش یافتند در ساحل بازی می کردند که آب جسد جوانی را به ساحل آورد و در کنار آنها نهاد

یکی از پری های دریایی نامه را خواند:

ای عشق نازنین من

باز نیمه شب است . تنها مونس من در این لحظه های تنهایی

اشکهایی ست که به یاد تو بر گونه می ریزم

هیچ چیز نمی تواند تسکینم دهد

جز آنکه بازگردی و مرا در آغوش گرم خویش بگیری

وقتی می رفتی چیزهایی گفتی و رفتی. هنوز طنین صدای قشنگت در گوشم می پیچد

گفتی که اشکهایت را نریزم آنهارا به امانت می گذاری و روزی برای گرفتن آنها باز می گردی

نمی دانم چه بگویم ! اما دلم را در این نامه می پیچم و برایت می فرستم

دلم درد دارد ... اما درد دلم را با عشق به شادمانی تبدیل می کنم

تو رفتی..... عشق دل من و تو را تازه متحد ساخته بود و ما نفس خداوند را بر خود احساس می کردیم که

اما این چه حکمتیست که عاشقان را از هم جدا می سازد ؟

به حرفهای پسری گوش نده که عشق کورش کرده و در تنهایی گم شده اگر عشق ... اگر عشق .... تو را در این زندگی به من نرساند .........آه محبوبم ! به حرفهای من گوش نده

بی تردید در زندگی دیگر تو را به من خواهد رساند

همیشه عاشقت می مانم......

پری های دریایی نامه را روی قلب آن جوان گذاشتند

و سوگوارانه در نی لبک خویش دمیدند.آنها به یکدیگر گفتند : آه انسان چه بی رحم است...


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 0:32 | |           







بیگانگی                

 

می روم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم
باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم عادت کنم عادت کنم
آشنایی کو، که جان در پای مهرش افکنم
آتش عشقی چه شد تا من بر آن دامن زنم دامن زنم دامن زنم
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
***
لحظه ها را می کشم با روز و شب کاری ندارم
با همه بیگانه ام جز غصه غمخواری ندارم
می روم تا عاقبت دیوانه ای پیدا شود

همزبون این دل شوریده رسوا شود
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
***

تا تو بودی زندگی سرشار از لطف و صفا بود
این دل دیوونه با لطف و وفایت آشنا بود
گر چه بی تو زندگی آهنگ زیبایی ندارد
می روم چون عشق من در قلب تو جایی ندارد
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب
شورو حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب

***

کاش نمیرفت...نگاهم کرد...ولی گفت برو

حیفه قلبم که دادمش دست تو امانت...


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 20:35 | |           







می روم...رفتم               

 


می روم!دیگر از شهر، گریزان شده ام
می روم!
دیگر از حرمت نا گفته ها، پشیمان شده ام
من از آن خاطره های شب مهتاب
از آن عطر گل افشانی گیسوی بلند و تن یاس
من از آن بوسه
از آن گرمی احساس عبور گل سرخ
من از آن زمزمه ی ماهی و موج و دریا
و سبد های پر از روزی و مرگ
من از آن پنجره های به غم آویخته
از نعره ی دلگیر و قفس های کبود
و پرستوهای زنده بگور
کودکان سر راه
دختران غم فردا
پسران بیمار
از کبوتر های خسته به دام افتاده
از بلوط سر آن باغچه ی خشکیده
چه پریشان شده دلگیرم و دلگیر ،گریزان شده ام
می روم!
من دگر از کوچه ی پائیزی این فصل خزاندیده پریشان شده ام

رسم و آئین جوانمردی، کو!؟
تا کجا ناپیداست
مردمانی به خروش
هرزه گانی به فروش
مرگ را سنگر نیکویی هست
عشق را گرمی بازار ریا
کژدمی هدیه ی زهر آگینی است
که جگرگاه کلام من خونی است!
با تو اما سخنی نیست
بزن نیش
که در طبع تو آرامش توست

میروم !من دگر از شهر شما خسته شدم
میروم!
تا که نپرسی از من
به چه ها دل بستی
و چرا از همه جا و همه کس دل کندی!


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 21:54 | |           







و روزی خواهم مرد               

 

و روزي خواهم مرد بي هيچ سوال همانگونه كه ديگران نيز مردند ، پوسيدند

خويش را رهانيدند و يا رهانيدنشان... من نيز خواهم مرد

و آنگاه سلامي خواهم نمود بر تو...بر تو اي تدبیرگر خورشید و ماه

و مي دانم كه خواهي پذيرفت سلامم را و چشم آن دارم كه بر لبانت تبسمي باشد

هرچند کوچک...هرچند کوتاه

می دانم که مرا از حسابت گریزی نیست...مي دانم كه دركفران كفرهايم خواهم سوخت

اما بر خود زحمت منه!من خويش بي هيچ حساب به اسفل السافلينت رجوع خواهم كرد

اما اگر روزي روزگار دوزخم به سر آمد و خواستي مرا در بهشت راهي دهي

و بر من منت گذاري و گويي كه چه مي خواهي؟

هيچ از تو نخواهم خواست... نه بهشت و نعمتهايش...نه شراب و ميوه هايش

و نه حور یهاي سيه چشمش را !

 تنها يك چيز از تو خواهم خواست و آن كوچك اتاقيست خالي

جايي كه بتوانم تنهايي هايم را در بر بگيرم با گليمي پلاسيده و كهنه

و تكه نان و كاسه ي آبي مرا كفايت مي كند

و تنهايي بزرگترين آرزوي من خواهد بود...تنهاي تنها

تنها بي هيچ كس

و تو ديگر نگران من مباش من خويش در آغوش غم هايم

بر روي تعفن اسب ها خواهم خوابيد...

۩ ۩ ۩ ۩ ۩

 سلام یاران تنهایی... خوش دارم حالتون خوش باشه

امتحانا هم دیگه تموم شد خراب کردیم رفت...

تنهاتر شدم تنهاتر از همیشه الان که دارم اینو مینویسم

به خدا سینم درد میکنه از غم تنهایی...تنهایی

ای کاش واژه ای بنام خداحافظ وجود نداشت

با متن بالا بارها گریه کردم...

خواهش می کنم کمکم کنید فقط کمک...

کمکتون میتونه این باشه که با من باشید

قربون یاران تنهایی

یا عـــــــــــــلـــــــــــی


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 15:17 | |           







کاش می فهمید...               

 

بر سنگ قبرم بنویسید خسته بود اهل زمین بود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبرم بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سرو پا شکسته بود

بر سنگ قبرم بنویسید پاک بود چشمان او که دائما" از اشک شسته بود

بر سنگ قبرم بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه ای دسته بود

بر سنگ قبرم بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

۩ ۩ ۩ ۩ ۩ ۩ ۩ ۩ ۩

غرق گناهم  ولی  پاک  سرشتم  حسرت  زده  یک  وجب  از  خاک بهشتم

شکرانه  زایل  شدن حالت  اغما  از  خوردن   آن  میوه   ممنوعه    گذشتم

هر چند که الیاس بسی  وسوسه ها کرد  اما چو   پری بنده     خناس نگشتم

غفلت بکشد یونس جان در دل ماهی چون غمزه هستی بر دل مزرعه  گشتم

افسوس که این عمر مبارک به سر آمد در دفتر اعمال ثوابی ننوشتم

افسرده و دلتنگ چرا مثل منی من عاشق اویم که رنگم شده زرد

تو عاشق کیستی که همرنگ منی

۩ ۩ ۩ ۩ ۩ ۩ ۩ ۩ ۩

رفقا این آخرین پستم بود تا انشاالله بعد از تموم شدن امتحانام

دوباره آپ می کنم البته نظراتونو میخونم و به اونا جواب میدم

۩ ۩ ۩ ۩ ۩ ۩ ۩ ۩ ۩

برام گریه کنید چون امروز به خاطر عشق خون دادم ولی...ولی

بازم هیچی...چرا...نمیدونم


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 17:52 | |           







               

 

التماس ثانیه

تیک...تاک...صدای ثانیه ها هر روز تندتر از دیروز به گوش میرسد

انگار ثانیه ها هم چیزی را فریاد می کنند گوش کن حتی نفس ثانیه ها

هم خسته است.شاید ثانیه ها هم ترانه انتظار را زمزمه می کنند.این جا همه چیز

بدون تو بوی غربت و انتظار می دهد گوش کن ای طلوع تمام روزهای سبز

زمان هر چه می دود به دیدار تو نمی رسند آری! این جا ثانیه ها هم انتظار

آمدنت را می کشند.این جا هم چشم به راهتند تا تو بیایی تو بیایی و زمان

را متوقف کنی!هر روز قاصدک ها پشت شیشه های مه آلود زمان مرگ

می کشند تا شاید این بار خبر از آمدنت بیاورند اما روزها می گذرند و قاصدک

خسته و ناامید در هوا پراکنده می شوند و ای کاش فردا قاصدک ها خبر از دیدار

چشم های تو برایمان بیاورند.این جا تمام یاس ها چشم به آسمان دوخته اند و برای

ظهورت دعا می خوانند این جا تمام گنجشک ها برای آمدن تو ترانه دیدار را

تمرین می کنند.اگر تو بیایی شقایق ها سینه سرخ عاشقشان را فرش زیر پایت می کنند

نفس ثانیه ها در سینه زمان حبس شده است و اگر تو بیایی ثانیه ها آزاد و رها سرود

شادی را برای عاشقان زمزمه می کنند...تیک...تاک...

گوش کن اینجا ثانیه ها هم خسته اند

و برای آمدنت به زمان التماس می کنند...

۩۩۩

ظاهرا" مجنون و او لیلای بی همتای ماست

باطنن لیلای ما دنیای پر غوغای ماست...

۩۩۩

کاش یکبار از حضورش معذرت میخواستیم....

۩۩۩

یا صاحب الزمان ادرکنی...


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 22:9 | |           







حالم بده...               

 

چه شد بر این دل تنگم که دیگر

که دیگر غم نمی خواهدرود از این دل تنگم

دلم با غم خوش است شا دی دگر رنگی ندارد

دگر قلبم توان خنده کردن را ندارد

دگر حال نشستن با کسی را هم ندارد

زبس دیده در این دنیا درویی

گهی بلبل گهی در شکل گرگی

دگر بر مادرش عشقی ندارد

دگر با دوستان حرفی ندارد


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 2:19 | |           







               

 

کاش میشد اوج گرفت...


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 18:7 | |           







               

 

الهی!کعبه و محراب بهانه است معبود تویی. درس و کتاب بهانه است       مقصود تویی.

الهی!اگر نقاب داراننقاب از چهره بر گیرند باید حساب و کتاب از سر گیرند.

الهی!نصیرمان باش تا بصیر گردیم بصیرمان کن تا از مسیر بر نکردیم آزادمان کن تا اسیر نگردیم.

الهی!گاهی تو را گم می کنیم مددی کن تا خویش را گم نکنیم تنها رضای تو را جوییم.

الهی! مسا فری هستم خسته در جاده های سرگردانی که از راه طولانی عصیان آمده ام...

گذشته از سرزمین هوا و هوس با کوله با ری از معصیت...

الهی!هوای این دنیا بر سینه ی تنگم سنگینی میکند .بار گناه طناب اسارت را چنان

بر دست و پای دلم بسته که مجال رفتن و اوج گرفتن ندارم.اینک که دستم را به نشانه تو

بالا گرفته ام و ملتمسانه به تو روی آورده ام مرا بپذیر....

الهی!به بی همتایی صفاتت سوگند که خسته ام...تو می دانی و من نمی دانم...

پس تحمل کن نادانی ام را...

الهی!عاجزم و بیچاره فقط امید به لطف و کرم و فضل تو دارم...

۩♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۩

راستی مباد که دیگر نوری نیاید میان این همه ظلمت...

مباد که از یاد ببریم هر آنچه را که از یاد برده ایم...


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 18:17 | |           







               

  یه عصا هزار بار می خوره زمین تا صاحبش زمین نخوره.......

عصا تم رفیق...


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 20:48 | |           







هرگز نخواهی رفت               

 

ز باغ خاطرم هرگز نخواهی رفت

و من هرگز نخواهم برد از خاطر، نگاه مهربانت را

به گل هايي كه مي رويند و مي خشكند

به دل هايي كه مي آيندو مي سوزند

محبت از نهاد سينه ام بيرون نخواهد شد

مرغ دل ،هميشه نغمه پرداز تو خواهد بود

و گل هاي اقاقي گلستان خيالم،خيالت را به سر دارند

و پيچك هاي يادم،به ديوار محبت هاي ديرين تو مي پيچد

آواي تو در گوش جانم سخت مي پيچد

نگاه آشنايت در نگاهم گرم مي خندد

و قلب من هميشه خوشه چين خاطرات شاد و شيرين

تو خواهد بود...


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 19:1 | |           







فرمان عشق...               

 

عشق فرمان داده که به تو فکر کنم روز و شب زیر لبم اسم تو را ذکر کنم دوستم داشته باش دوستم داشته باش من به آن می ارزم که به من تکیه کنی گل اطمینان را تو به من هدیه کنی

من به آن می ارزم که در این قربانگاه تو به دادم برسی تو نجاتم بدهی از غم بی هم نفسی تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم.دوستم داشته باش دوستم داشته باش. من به آن می ارزم که به من تکیه کنی گل اطمینان را تو به من هدیه کنی

تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم و به یومن نفست انقدر زنده بمانم تا که پیر تو شوم تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم. دوستم داشته باش...دوستم داشته باش...


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 18:52 | |           







               

 

دلم هوای گریه دارد...

چشمانم می بارد!غمگین ترینها در کلبه ی کوچک دلم است

آه می خواهند ببارند چشمانی که روزی برای دیدنت لک زده بود!

آه مردم دنیا کمکم کنید به دادم برسید که این گریه ها بند نمی آیند

غمگینم...

خداحافظ! خداحافظ! خداحافظ! و مدام خداحافظی از این و آن... و این بار او کوله بار سفر بسته بود... گریه کردم اما باز هم دلم راضی نشد... هوای گریه در سرم می پیچد! سفرت بخیر...سفرت بخیر... رفتی اما چه زود... کاش لحظه ای دیگر می ماندی ای کاش...

عشق بارانت میکردم و گلباران می شدی از عطر صدای خستگانی چون من...

دیگر من هم می خواهم به این زندگی خدانگهدار بگویم...اما آه که خداحافظ چه سخت است...

پناهگاهم اشکانی شده که در چشمانم جمع شده است

ببار چشمان...

باز هم تنهایی رفیقم در نبودت شده...

تنها نیستم با تنهاییها...و تنها نخواهم بود با یادت...و همیشه زنده ای در چشمانی که می بارند به خاطر تنهاییها...


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 18:48 | |           







به همه خواهم گفت                

 

به همه خواهم گفت به نسیمی که گذر خواهد کرد به شهابی که درخشید در شب

به شب روشن و پاک به سپیدار بلند به پرستو که غمین ترک کند لانه خویش

به همه خواهم گفت به شرابی که به پیمانه تو می رقصد و تو را مست کند

من به هر کوچه که تو می گذری کوچه هایی که پر از خاطره است می نگرم

به همه خواهم گفت

                                          که تو را دوست دارم


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 18:34 | |           







امون بده               

 

دلم نوشت امون بده
دلم نوشت امون بده اگر چه زشت امون بده
بذار بیام جهنمم میشه بهشت امون بده
امون بده فقط یه باراین لحظه رم دووم بیار
گناه نمیشه مهلتی به من بدی بزرگوار
بزرگوار امون بده فقط یه بار امون بده امون بده......
امون بده امون بده با همیم تا اسمون بده
من اون بالا رو اوج بی دروغ نشون بده
نگو تو کو خونه کو گل برای پونه کو
نگو سوختیم منو تو اون که میسوزونه کو
نگو بسه به یار فرصته ماه و نگار
برای یکی شدن دستاتو بده به من
دلم نوشت امون بده اگر چه زشت امون بده
بذار بیام جهنمم میشه بهشت امون بده
امون بده فقط یه باراین لحظه رم دووم بیار
گناه نمیشه مهلتی به من بدی بزرگوار
بزرگوار امون بده فقط یه بار امون بده امون بده......


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 18:30 | |           







عاشقانه               

 
آهای تو! تو که چشمای قشنگت خونه ی صدتا ستارست! تو که لبخند طلاییت واسه من عمری دوبارست!بیا و مثله گذشته جز من به همه شک کن! من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن!

روی از من پرسیدند: برای چه زنده ای؟گفتم برای هیچ.روزی از تو پرسیدند : برای چه زنده ای ؟گفتی برای کسی که برای هیچ زندست.بدون تو...... من آواره ای هستم بی سرانجام.......کاش کسی راز سفرهایم رامی فهمید.......

من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نیلبک چوبی می نوازد و  آرام آرام ...... پری کوچک غمگینی که هر شب از یک بوسه می میرد و هر صبح با یک بوسه به دنیامی آید....

وقتی که می رفتی پاییز بود....... بهار که نیامدی پاییز ماند....... تابستان که نیایی پاییز می ماند.....تو را به دل پاییزیت قسم...... فصل ها را به هم نریز!

ویرانه ردپای طوفان است...... جنگل ردپای طوفان..... من ردپای تو ام....... همیشه پشت در خانه ات تمام می شوم.....

به تو می اندیشم..... مثل پروانه به شمع...... و تو هر لحظه که از من دوری..... من به چنگال شتابنده ترین باد بیابان پیما سرگردانم..... و  تو خود می دانی..... جای فاصله یک فاجعه است..... لحظه ها را دریاب...... 


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 18:45 | |           







منو ببخش                

  منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
 
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
 
 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
 
با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش
 
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
 
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
 
بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی
 
من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی
 
این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه
 
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
 
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
 
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 18:38 | |           







               

 

آرام باش

آرام باش

تو خدا را داری...

آن حقیقت،آن یگانه، آن هوادار شبانه

آرام باش...آرام باش

تو خدا را داری،آن معبود، آن پاک، آن همه خوبی و احساس و بهار را داری!

آرام باش!...

آرام باش

تو خدا را داری...

پس نگو تنهایم، پس نگو بی یاور، بی یارم

تو خدا را داری

یعنی عشق، معبود، سنگ صبور دل من، دل تو

پس خموش!!!

ما خدا را داریم...


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 18:34 | |           







واقعا دوستت دارم                

 
واقعا دوستت دارم

گرچه شاید گاهی چنین به نظر نرسد

گاه شاید به نظر رسد که عاشق تو نیستم

گاه شاید به نظر رسد که حتی دوستت هم ندارم

ولی درست در همین زمان هاست که

باید بیش از همیشه مرا درک کنی

چون در همین زمان هاست

که بیش از همیشه عاشق تو هستم

ولی احساساتم جریحه دار شده است

با اینکه نمی خواهم

می بینم که نسبت به تو سرد و بی تفاوتم

درست در همین زمان هاست که می بینم بیان احساساتم برایم خیلی دشوار است

اغلب کرده ی تو که احساساتم را جریحه دار کرده است بسیار کوچک است

ولی آنگاه که کسی را دوست داری آن سان که من تو را دوست دارم

هر کاهی کوه می شود

و بیش از هر چیزی این به ذهنم می رسد

که دوستم نداری

خواهش می کنم با من صبور باش

می خواهم با احساساتم صادق تر باشم

و می کوشم که این چنین حساس نباشم


ولی با این همه

فکر می کنم باید اطمینان داشته باشی که همیشه

از همه ی راه های ممکن

عاشق تو هستم


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 18:25 | |           







سرد سرد               

 

 اینجا سرای چشمان خسته است

 پلکها خمیازه می کشند حتی خمیازه ها نیز عصا به دست

 راه می روند...

 آه که اینجا کمر تنهایی اشک نیز خم شده است

 وای که اینجا...

 حتی سلام باران نیز تکراریست...

  یک نفر 

  یک نفر دلتنگ است

 یک نفر می گرید

 یک نفر سخت دلش بارانیست... 


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 18:40 | |           







چقدر ما خوبیم               

 

خوابيده بودم ؛

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .

 

اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .

با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»

 

خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم ،

حتي براي لحظه اي ،

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»

 

از يك افسانه عاميانه برزيلي


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 17:27 | |           







مرگ               

 

میزی برای کار 

 کاری برای تخت

 تختی برای خواب

 خوابی برای جان

  جانی برای مرگ

  مرگی برای یاد

    یادی برای سنگ                     و ... این بود زندگی

                                                                                


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 19:33 | |           







زندگی               

 

گفتمش نقاش را از زندگی نقشی بکش

با قلم نقش حبابی بر  لب   دریا   کشید


 
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 19:30 | |           







<-PostTitle->

<-PostContent->

[+] نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostTime-> |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & داریوش قالبساز