|
پری های دریایی که موهایی بلند و چشمانی آبی داشتند
آن ها به جوان نزدیک شدند و نامه ای را در جیب روی قلبش یافتند در ساحل بازی می کردند که آب جسد جوانی را به ساحل آورد و در کنار آنها نهاد
یکی از پری های دریایی نامه را خواند:
ای عشق نازنین من
باز نیمه شب است . تنها مونس من در این لحظه های تنهایی
اشکهایی ست که به یاد تو بر گونه می ریزم
هیچ چیز نمی تواند تسکینم دهد
جز آنکه بازگردی و مرا در آغوش گرم خویش بگیری
وقتی می رفتی چیزهایی گفتی و رفتی. هنوز طنین صدای قشنگت در گوشم می پیچد
گفتی که اشکهایت را نریزم آنهارا به امانت می گذاری و روزی برای گرفتن آنها باز می گردی
نمی دانم چه بگویم ! اما دلم را در این نامه می پیچم و برایت می فرستم
دلم درد دارد ... اما درد دلم را با عشق به شادمانی تبدیل می کنم
تو رفتی..... عشق دل من و تو را تازه متحد ساخته بود و ما نفس خداوند را بر خود احساس می کردیم که
اما این چه حکمتیست که عاشقان را از هم جدا می سازد ؟
به حرفهای پسری گوش نده که عشق کورش کرده و در تنهایی گم شده اگر عشق ... اگر عشق .... تو را در این زندگی به من نرساند .........آه محبوبم ! به حرفهای من گوش نده
بی تردید در زندگی دیگر تو را به من خواهد رساند
همیشه عاشقت می مانم......
پری های دریایی نامه را روی قلب آن جوان گذاشتند
و سوگوارانه در نی لبک خویش دمیدند.آنها به یکدیگر گفتند : آه انسان چه بی رحم است...
|